من<< دوشیزه مکرمه>> هستم وقتی زنها بر سرم قند می سابند و همزمان در دل من قند اب می شود.
من << مرحومه مغفوره>> هستم وقتی زیر سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالا هیچ خوابی نمی بینم. من <<والده مکرمه >>هستم وقتی اعضای شرکت دخترم برای خود شیرینی بیست اگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر درج میکنند.
من<<همسری مهربان و مادری فداکار>> هستم وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش البته تا چهلم- اگهی وفات مرا در صفحه اول روزنامه شهر درج می کندمن<< زوجه>> هستم وقتی شوهرم بعد از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند ماهیانه به من و دخترم ماهی بیست شش هزار تومان فقط بدهد من <<سربرست خانوار>> هستم وقتی شوهرم چهار سال قبل با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و در دل دره خوابید.
من<< خوشگله>> هستم وقتی بسر های جوان محله زیر تیر چراغ برق الاف ایستاده اند.
من<< مجید>> هستم وقتی در ایستگاه اتوبوس خط واحد می ایستم و شوهرم مرا صدا می زند.
من<<ضعیفه>> هستم وقتی ریش سفید های محل می خواهند حق ارثم را از برادرم بگیرند.
من << ... >> هستم وقتی مادر من و خواهر هایم را سر شماری می کنند و به غریبه می گوید << هفت ... >> دارد . من << بی بی >> هستم وقتی تبدیل به یک شی ارکائک می شوم و نوه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
من << مامی >> هستم وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش خیال بردازی می کند من << مادر >> هستم وقتی مورد شمامت شوهرم قرار می گیرم-ان روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها رو درست نکرده بودم.
من<< زنیکه >> هستم وقتی مرد همسایه تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در بارکینگ می شنود.
من << مامانی >> هستم وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به باباشون نگم.
من <<ننه>> هستم وقتی چارقدم را زیر گلویم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادر بزرگش هستم و می گوید من خدمتکار مادرش هستم.
من <<یک کدبانوی تمام عیار>> هستم وقتی شوهرم اروغ های بو دار می زند و کمربندش را زیر شکم گنده اش جابه جا می کند دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند گه مودبانه می گویند <<علیا مخدره>> من بانو هستم وقتی در سن چهل نه سالگی دیگر هیچ مردی حاضر نیست وقتش را با من بگذراند.
من در ماه اول عروسی ام<<خانوم کوچولو عروسک ملوسک عزیزم عشقم قشنگم ملوسم>>هستم.من در فریادهای شبانه شوهرم وقتی دیر به خانه می اید و چند تار موی زنانه روی کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد<<سلیطه>> هستم دامادم به من<<وروره جادو>>می گوید.حاج اقا مرا <<والده>> اقا مصطفی صدا می زند من <<مادر فولادزره>>هستم وقتی بر سر حقوقم با این و ان می جنگم مادرم مرا به خان روستا<<کنیز>>شما معرفی می کند.
من کیستم؟؟؟
... تو زنی ... اون هم یه زن ایرانی ... شاید هم نمادی از زن جهان سومی
بوی عیدی
بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جا نماز ترمه مادربزرگ
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
بوی باغچه
بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه
پی فانوس
توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
با اینا بهارو باور می کنم.
روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی میکنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانوادهای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند. در نیمههای راه پدر از فرزند پرسید: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خیلی خوب بود پدر
- پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی میکنند؟
- بله پدر، دیدم
- بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟
- من دیدم که ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخری داریم که تا نیمههای باغمان طول دارد و آنان برکهای دارند که پایانی ندارد، ما فانوسهای باغمان را از خارج وارد کردهایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند؛ ایوان ما تا حیاط جلوی خانهمان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی میکنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آنان دیده نمیشود؛ ما پیشخدمت هایی داریم که به ما خدمت میکنند، اما آنها خود به دیگران خدمت میکنند؛ ما غذای مصرفیمان را خریداری میکنیم، اما آنها غذایشان را خود تولید میکنند؛ ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند
آن پسر همچنان سخن میگفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت. پسر سپس افزود
- متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم
ای نسيم سحر آرامگه يار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عيار کجاست
شب تار است و ره وادی ايمن در پيش
آتش طور کجا موعد ديدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگوييد که هشيار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاييم و ملامت گر بیکار کجاست
بازپرسيد ز گيسوی شکن در شکنش
کاين دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل ديوانه شد آن سلسله مشکين کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهياست ولی
عيش بی يار مهيا نشود يار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
علی حاتمی
کارگردان
تولد ۲۳ امرداد ۱۳۲۳، تهران.
درگذشت ۱۵ آذر ۱۳۷۵، تهران.
علی حاتمی در ۲۳ امرداد ماه سال ۱۳۲۳ در تهران متولد شد و تا کنون حد اقل ۱۵ فیلم بلند سینمایی و سریال تلویزیونی ساخته است. اولین اثر سینمایی این هنرمند بزرگ در سال ۱۳۴۸ با عنوان « حسن کچل » ساخته شد و آخرین فیلم نیمه تمامش با نام « جهان پهلوان تختی » که یکی از بزرگترین پروژه های سینمایی او بعد از سریال « هزار دستان » بود، نا فرجام ماند.
او کار هنری خود را با تئاتر در زمینه ی نویسندگی آغاز کرد و نمایشنامه های « ساتن »، « قصه ی حریر »، « ماهیگیر »، « حسن کچل »، « چهل گیس » و شهر آفتاب و مهتاب » را برای تئاتر نوشت.
در زمینه ی فیلم نامه نویسی و کارگردانی حاتمی، حسن کچل را در سال ۱۳۴۸، طوقی ۱۳۴۹، باباشمل ۱۳۵۰، قلندر ۱۳۵۱، خواستگار ۱۳۵۲، ستارخان ۱۳۵۳، مجموعه ی تلویزیونی مثنوی مولوی ۱۳۵۴، سلطان صاحبقران ۱۳۵۵، سوته دلان ۱۳۵۶، هزاردستان ۱۳۵۸، حاجی واشنگتن ۱۳۶۱، کمال الملک ۱۳۶۳، مادر ۱۳۶۸، دلشدگان ۱۳۷۱ و جهان پهلوان تختی را از سال ۱۳۷۳ به جلوی دوربین برد و تا سال ۱۳۷۵ به نیمه رسانید ولی عمرش کفاف نداد و کارش نیمه تمام ماند.
علی حاتمی در طول فعالیت های هنری اش همیشه نگران ارزش هایی بود که اکنون تجدد و مدرنیسم لایه ی ضخیم و پرده ی زمختی بر روی آن کشیده و آن ها را محو و کمرنگ ساخته است. حاتمی آن چنان تاریخ را صمیمانه و ملموس روایت می کرد که دلنشین و دوست داشتنی بود. او راوی لحظه های تلخ و شیرین زندگی ایرانیان در خلال روزگاران بود. دوربین سینما بسان ابزاری در دستان توانمند حاتمی بود تا به واسطه ی آن غبار و پیرایه ها را از چهره ی تاریخ معاصر بزداید و جامعه ی ایرانی را از طریق فولکورها و سایر مظاهر فرهنگ و بومی با هویت واقعی اش آشنا سازد.
حاتمی همواره دغدغه ی روزگارانی را داشت که زندگی ایرانی آلوده ی مناسبات و معادلات پیچیده ی مدرنیسم نگشته و زندگی این گونه سرد، بی روح، خشن و فاقد معنی نگردیده بود.
افسوس، آینه ای شکست و فرو ریخت که رنگ نمی پذیرد و دلی از تپیدن باز ایستاد که تیرگی راهی به آن نمی یافت.
سوخته دلی از جمع سوته دلان رفت که سهم بسزایی در حفظ و گرامیداشت سنت های اصیل داشته و یادآور یادمان های گذشته بود.
میراث گران بهایی که حاتمی برای سینمای ایران باقی نهاد به عنوان باقیات صالحات او نام بانی شان را تا ابد در جریده ی هنر ایران بادوام خواهد ساخت. یادگارهای ارزنده ی حاتمی همواره زینت بخش فرهنگ و هنر این مرز و بوم بوده و دلدادگان هنر پیوسته قدردان خدمات جاودان این دلشده از تبار دلشدگان خواهند بود.
علی حاتمی بعد از ماه ها مداوا با بیماری مهلک و صعب العلاجی که او را سخت نحیف و رنجور ساخته بود در تاریخ ۱۵ آذر ماه ۱۳۷۵ دار فانی را وداع نموده، به سرای باقی شتافت. پیکر وی را در بهشت زهرا در قطعه ی ۸۸ ( قطعه ی هنرمندان و نویسندگان ) به خاک سپردند.
پیماد این واقعه محروم گشتن سینمای ایران از وجود انسانی لایق، هنرمندی درد آشنا، ادیبی سخندان، مورخی تیزهوش و سخن پروری نغزگو و شیرین گفتار بوده است.
در وصف سجایا و فضایل این هنرمند مردمی همین بس که در اوج بیماری حتی طی آخرین روزهای زندگی حضور در عرصه ی هنر را به خزیدن در کنج انزوا ترجیح داد.
بی تردید نور صحنه ی فیلم جهان پهلوان تختی از شمع وجود حاتمی تامین می گشت که ذره ذره سوخت تا چراغ سینما در این ملک روشن بماند. یادش گرامی باد.
مرا ناديده بگيريد و بگذريد از من ...
جز ملال نصيبي نميبريد از من ...
زميني سوخته ام ... !
به من گوش کن که می خوام ببرمت سمت زاویه داخل نوشته ام ... آنجا که حتی خوک لنگی که سیگاری هم گاهی دود می کند پیدایش نشود.
خوب ... ! از اینجا شروع کنیم ... بیا یک جنین بسازیم که صرفاٌ راک گوش کنه یا نه ... من نیستم با رپ ... موسیقی احمقانه. شاید چون نه موسیقی هست و نه واژه
خوب ... ! بیا مردی الکلی بسازیم ... هستم با الکل !!! بیا صورتی بسازیم که هرویین تزریق می کند ... راستی معنی تزریق را می دانی؟
خوب ... ! شاید بهتر این است که شاعر بسازیم ... مردی از جنس شعر ... نه نه .... بهتر است که بیوه بسازیم ... باکره! ... بیا بر ضد امپریالیست مقاله بنویسیم ... بیا مارک پوش نباشیم.
خوب خوب خوب ... ! چرا میریزین سرم باز ... بیا حرف بزنیم با دهان گناه ! ... بیا قسم بخوریم که کاندوم پاره نبود و یکی دیگر جای ما خیانت می کرد ! نه ... بیا حرف بزنیم .
اما باز کردن رگهای مغز را می توان؟ ... می توان ... در اینجا می توان ... در نوشته من می توان ... در عاطلات من می توان روشنفکر شد. لمپن شد. باکره شد. فاحشه شد و حتی فارغ التحصیل با رابطه! ... می توان امروزی شد. دیروزی شد. ... سفر کرد به کمونیست ، به غرب ! حتی با سینما هم دمخور شد ... فیلم دید ... اما با این نوشته ها می توان عاشق هم شد ؟؟؟
!!!!!!!!!!!!می توان ...
خط به خط می توان رفت با آن نوشته ... آخر خود خود زندگی ماست ... همان که کمی آن طرف تر ارضاء می شود ... آنکه کمی جلوتر می میرد ... آری ... چون من ... می میرد...
دست زمین را گرفتیم
خواستیم دوباره آن را بچرخانیم
چرخ چرخ چرخ
دستانش کنده شد
آخر زمین دیگر نمی خواهد بچرخد
ایستاده است
شاید فهمیده که هیچ وقت به خورشیدش نمیرسد ...
شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست :
وقتي به دنيا آمدم سياه بودم، وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم، وقتي جلو آفتاب ميرم باز هم سياهم، وقتي ميترسم هم سياهم، وقتي سردمه سياهم، وقتي مريضم باز هم سياهم، وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود!
اما تو اي دوست سفيد من، وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي، وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي، وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي، وقتي ميترسي زرد ميشي، وقتي مريضي سبز ميشي، وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي، وتو به من ميگي رنگين پوست !
سلام دوستان !
نمیدونم چند ساله كه پیوند عضو و بافت انجام میشه، اما میدونم در حال حاضر و در كشور ما افراد زیادی توی بیمارستانها بستری هستن و توی لیست انتظار دریافت عضو قرار دارن.
ولی آیا باقیمونده عمرشون برای این انتظار كافیه؟
مسائلی كه این افراد باهاش مواجهن مثل تحمل درد و رنج بیماری، از كارافتادگی فردی كه ممكنه سرپرست یك خانواده باشه، پرداخت هزینههای سنگین بیمارستان و در كنار همه اینها روزهای سخت پر از نگرانی و اضطراب برای افراد خانواده، دل هر انسانی رو به درد میاره.
اما همزمان با همه این اتفاقات افراد زیادی با مرگ مغزی یا طبیعی فوت میشن كه میشه از اعضای بدنشون برای پیوند به افراد نامبرده استفاده كرد ولی متاسفانه بیاطلاعی خانوادهها از امكان انجام این كار و یا باورها و تعصبات غلط باعث میشه اون فرد به همراه تمام اعضای سالم بدنش دفن بشه!! بدون توجه به اینكه شاید میتونست جان چند نفر دیگه رو نجات بده و یا زندگی راحت و بدون دردی براشون به ارمغان بیاره.
قرار نیست ما كار سخت و فوقالعادهای انجام بدیم.
كافیه هر كدوم از ما یك تصمیم بزرگ بگیره (اهدای عضو پس از مرگ) و بعدش با خانواده و یا اطرافیانش در این باره صحبت كنه و اونها رو هم نسبت به دریافت كارت اهداء عضو ترغیب كنه.
آیا این كار بزرگیه كه از خانوادههامون بخواهیم بعد از مرگمون اعضای بدنمونو به افراد نیازمند هدیه كنن؟ یعنی فقط برای انجام این كار رضایت بدن .
وقتی این خواسته ماست حتما اونها هم این كار رو خواهند كرد.
موفق باشید.
مصوبه 18 دسامبر 1979(27آذر 1358)- قطعنامه شماره 180/34 مجمع عمومی سازمان ملل متحدقدرت اجرايي بنابر ماده 27(1) سوم سپتامبر 1981(12 شهريور1360)
دولتهاي عضو کنوانسيون حاضر: با توجه به منشور سازمان ملل مبني بر اعتقاد راسخ به اصول پايه اي حقوق بشر و احترام به ارزش ذاتي و برابري خدشه ناپذير حقوق مردان و زنان· با توجه به اعلاميه جهاني حقوق بشرکه اصل قابل قبول نبودن تبعيض را تائيد نموده است و اعلام داشته است که تمام افراد بشر آزاد و برابر بدنيا ميآيند و همه از کليه حقوق و آزاديهائی که در آن بيان شده است بدون هيچگونه تمايزي از جمله تمايز در جنسيت برخوردار ميباشند......
بهم گفت اگه نمی شناختمت همون کاری رو میکردم که علی ـ الف کرد ... بعضی مواقع غلط اندازی ... هر کی تو رو نشناسه احساس میکنه که می خوای اذیتش کنی ...
یه لحظه فکر کردم ...قبلا خودم هم به این موضوع زیاد فکر کرده بودم ...
درسته درست میگفت ...
گفتم : چطور می تونم خودم رو اصلاح کنم ...
گفت : نمی دونم ... خودت باید راهشو پیدا کنی ...
هنوز نتونستم راه درستشو پیدا کنم ... ولی ... حتما پیدا می کنم ... مطمئن باش خیلی خیلی بد اخلاق جون .
فیودور میخاییلوویچ فرزند دوم خانواده داستایوسکی در ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و از اوکراین به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان مسکو بود. در ده سالگی والدینش مزرعهای کوچک در حومه شهر تولا در نزدیکی مسکو خریدند که از آن به بعد تابستانها را در این مکان میگذراندند.
در ۱۸۳۴ همراه با برادرش به مدرسهٔ شبانهروزی منتقل شدند و سه سال آنجا ماندند. در پانزده سالگی مادرش از دنیا رفت. در همان سال امتحانات ورودی دانشکدهٔ مهندسی نظامی را در پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در زانویه ۱۸۳۸ وارد دانشکده شد. در تابستان ۱۸۳۹ خبر فوت پدرش به او رسید.
در ۱۸۴۳ با درجه افسری از دانشکده نظامی فارغالتحصیل شد و شغلی در ادارهٔ مهندسی وزارت جنگ به دست آورد. تا تابستان ۱۸۴۴ سهم ارث پدریاش به موجب ولخرجیهای مختلف به اتمام رسید. اوژنی گرانده اثر بالزاک را ترجمه کرد. در همین سال از ارتش استعفا داد.
در زمستان ۱۸۴۴-۱۸۴۵ رمان کوتاه مردم فقیر را نوشت که بدین وسیله وارد محافل نویسندگان بزرگ روسی شد و برای خود شهرتی کسب کرد. در طی دو سال بعد داستانهای همزاد، آقای پروخارچین و خانم صاحبخانه را نوشت.
در سال ۱۸۴۹ توسط پلیس مخفی به جرم براندازی دستگیر شد. دادگاه نظامی برای او تقاضای حکم اعدام کرد که در ۱۹ دسامبر مشمول تخفیف شد و به چهار سال زندان و سپس خدمت در لباس سرباز ساده تغییر یافت.
در زمان تبعید و زندان حملات صرع که تا پایان عمر گرفتار آن بود بر او عارض گشت. در ۱۵ فوریه ۱۸۵۴ از زندان بیرون آمد تا دورهٔ بعدی مجازاتش را در لباس سرباز عادی طی کند. به عنوان مأمور خدمت در گردان هفتم پیاده نظام سیبری به سمیپالاتینسک اعزام شد.
در ۶ فوریه ۱۸۵۷ بعد از دو سال عشق جانفرسا با «ماریا دیمیتریونا» بیوهٔ یک کارمند گمرک ازدواج کرد. در بهار ۱۸۵۹ استعفایش از ارتش پذیرفته شد و توانست به نزدیکی مسکو نقل مکان کند. دو داستان خواب عموجان و دهکدهٔ اشپیانچیکوو را نوشت و به چاپ رسانید. عرضحالی برای الکساندر دوّم فرستاد و بدین وسیله اجازه یافت به پترزبورگ برود.
در نشریهای که برادرش منتشر میکرد ‐ «ورمیا» ‐ شروع به روزنامهنگاری کرد. از ژوئن تا اوت ۱۸۶۲ به اروپا سفر کرد. داستانی به نام ماجرای بیشرمانه را در «ورمیا» به چاپ رسانید. در ماه ژوئن ۱۸۶۳ «ورمیا» تعطیل شد. قسمتی از تابستان و پاییز ۱۸۶۳ را با معشوقش در اروپا گذراند. در ۱۰ ژوئیه ۱۸۶۴ «میخاییل داستایوسکی» برادر بزرگش درگذشت. در ۱۶ آوریل ۱۸۶۴ ماریا دیمیتریونا درگذشت.
در فاصله سالهای ۶۴-۱۸۶۲ کتابهای خاطرات خانه مردگان و آزردگان را به چاپ رسانید.
در ۱۸۶۶ جنایت و مکافات را نوشت و در اکتبر همان سال رمان قمارباز را در ۲۶ روز نوشت این کار با تندنویسی «آنا گریگوریونا» انجام شد. در ۱۵ فوریه ۱۸۶۷ با آنا ازدواج کرد و در آوریل همان سال با همسرش به اروپا سفر کرد و تا تابستان ۱۸۷۱ به روسیه بازنگشت. در این سفر بارها پول خود را در قمار از دست داد. سال اول سفر را در سوئیس و سال دوم را در ایتالیا و دو سال آخر را در دِرِسدِن گذراند.
در فوریهٔ سال ۱۸۶۸ دخترش «سوفیا» به دنیا آمد که بیشتر از سه ماه زنده نماند. نوشتن ابله را در ژانویه ۱۸۶۹ در فلورانس به پایان رسانید و همیشه شوهر را در پاییز همان سال در درسدن نوشت. در ماه سپتامبر ۱۸۶۹ دختر دومش به نام «لیوبوف» به دنیا آمد.
در ژوئبه ۱۸۷۱ نوشتن جنزدگان را به پایان رسانید. در تابستان همان سال پسرش به نام «فدیا» به دنیا آمد.
در آغاز سال ۱۸۷۳ سردبیر مجلهٔ «گراژ دانین» شد و تا ماه مارس سال بعد به این کار ادامه داد. جوان خام را در زمستان ۷۵‐۱۸۷۴ نوشت که در طول سال ۱۸۷۵ در مجله «اوتچستیه زابیسکی» انتشار یافت.
«آلیوشا» آخرین فرزندش در ماه اوت ۱۸۷۵ به دنیا آمد که در سه سالگی بر اثر حمله صرع در گذشت.
یادداشتهای روزانهٔ نویسنده را طی سالهای ۷۷‐۱۸۷۶ به همین نام در روزنامه منتشر کرد.
برادران کارامازوف در طول سالهای ۷۹‐۱۸۸۰ به تدریج در «روسکی وستنیک» منتشر شد .
در جشن سه روزه بزرگداشت پوشکین در پی سخنرانیاش به اوج شهرت و افتخار در زمان حیاتش رسید و سرانجام در اوایل فوریه سال ۱۸۸۱ در اثر خونریزی ریه درگذشت.
تو کجایی٬
در گستره ی بی مرز این جهان؟
تو کجایی؟
......
من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام:
کنار تو!
تو کجایی؟